اَه ، اینم مامانه که تو داری فراز؟؟؟ شیش ماهی یه بار میاد اینجا رو آپ میکنه و مییییره تا شیش ماه دیگه ..... عیب نداره عوضش امروز با دست پر اومدم
تصمیم داشتم دوباره برم آتلیه کلیک که پارسال رفتیم ولی هم راهش دور بود و هم ما فرصت گذاشتن یه همچین وقتی رو نداشتیم، لاجرم رفتیم آتلیه تی تی عکاسخانه طبقه پائین دفتر همسری که تازه کارشو شر وع کرده. هفته پیش که رفتیم آتلیه کارهاشو که دیدم خیلی خوشم نیومد ولی خوب از هیچی بهتر بود. فراز که حسابی آتیش سوزوند .... یهو همه چی رو ول میکرد و میرفت سراغ پروژکتورها ، خاموش ...... روشن ...... خلاصه پدر ما رو درآورد تا چند تا عکس ازش انداخت ....
امسال بازم تولد فرازی افتاده تو ماه صفر ، با همسری تصمیم گرفتیم اگه خدا بخواد سوم فروردین ماه که مصادف با سومین سالگرد ازدواج ما هم هست یه تولد خانوادگی کوچولو بگیریم .... تا خدا چی بخواد. برای روز تولدش هم آخر هفته بلیط گرفتیم که سه تایی بریم کیش ... پس واسه امروز تا همین جا بسنده میکنم ، انشاا... پست بعدی بعد از سفر کیش ....
اینم از عکسهای آتلیه فراز :

-

-

-

-

-

-

-

"پسر ناز و ملوس وخوشگلم تولدت مبارک"
این دو هفته ای که عمو حمید اومده همه اش فرازی مهمونی دعوت شده ، خوشحالم که خیلی خوب باهامون همکاری میکرد و اذیت نیمکرد ، این وروجک که شیطون هست اما اذیت کن نیست شیطنش هم معمولاً همه رو به وجد میاره تا اذیت
فرازی و عمو حمیدش که خیلی دوستش داره

اینم با عمو حسینش که معلوم نیست چی بهم میگن که داره ریسه میره از خنده

اینم فرازی با مامانی (مامان بابا)

اینجا داره با باباش و عموش گل یا پوچ بازی میکنه


اینم با کسرا جونش

اینم خاله ِننا....

-
من: فراز شیطونی میکنه ؟؟؟؟!!!
فراز: نه نه!
من: کجای آدم دروغگو؟؟؟؟!!!
فراز: اینجاااااااا .....


-
بجز کلماتی که قبلا میگفت ، این دو سه روزه دوتا کلمه جدید دیگه یاد گرفته : بیا بیا ... و نی نی (صداشو نازک میکنه ومیگه) بچه ام تازه داره زبونش باز میشه ...



واااااااای خدای من، چند ماهه نتونستم بیام اینجا رو آب و جارویی بکنم .... بخدا نمیرسم درضمن همه اش دوست دارم پست جدیدی که میزارم بهمراه عکس باشه ، چون عکس ندارم زورم میاد پست هم بزارم .... ولی تنبلی بسه دیگه سعی میکنم از این به بعد تند تند پست بزارم.-
خوب، بگم از فراز گل مامان، اول اینکه این پسرک من هنوز زبونش خوب باز نشده ولی تموم منظورشو با ایما و اشاره و کلماتی که فقط من میفهمم و گاهی هم باباش. درکش که ماشاا... عالیه، همه چی رو خوب میفهمه ، خیلی قصه دوست داره ترجیحاً قصه هایی که از خودش براش میگیم مثلا مسافرتهایی که رفته رو براش از اول تعریف که میکنیم قشنگ گوش میده اونجایی هم که لازم باشه اداش رو درمیاره یا با حرکات میمیک صورتش خوب و بدش رو برامون اجرا میکنه.
اون پروسه جارو برقی که به قوت خودش باقیه، تازه یه چیز دیگه هم اضافه شده اونم فیلم عروسی ما .... خدای من .... حدس بزنین در شبانه روز چند بار این دی وی دی بدبخت و از اون بیچاره تر مامانم اینا و از همه اونها بخت برگشته تر من و باباش، باید این فیلم رو (هر دو سی دی) از اول تا آخر با تمام جزئیات ببینیم و تازه عکس العمل هم نشون بدیم ، اول که میرسیم خونه بعد از اینکه کلاهش رو از سرش میککککنه (به همین غلظت) مستقیم میره سراغ جارو برقی تا همه حال و پذیرایی و اتاقها رو به روش خودش و از این پریز به اون پریز (به این قسمتش خیلی حساسه باید تمام و کمال اجرا بشه) جارو نکشه آروم و قرار نداره هنوز جارو رو زمینه که یاد فیلم می افته .... اووووه اووووه + انگشتهای دستش رو باز و بسته میکنه(منظورش اون سر و صدای عروسی و رقص نوره) و میره سراغ سی دی اونو میزاره تو دستگاه و منو عین طلبکارا صدا میکنه بیا اینو واسم روشن کن.... این برنامه ادامه داره شب ..... (ببینین چطور محو تماشای این فیلم شده )
-
بگذریم.... هر وقت که میخوام آشپزی کنم باید کمکم کنه ، هر چی هم میگم ای هوااااار کمک نمیخوام ... کو گوش شنوا... میاد میشینه رو میز کابینت و شروع میکنه....

چند وقتیه که به تخم مرغ علاقه خاصی نشون میده ، بهش میگه قل قلا ، میره ظرف مخصوصش رو میاره میزاره رو گاز و میره سراغ یخجال و هی میگه قل قلا، قل قلا.... تا براش نپزم آروم نمیگیره. با اسباب بازی خیلی کم بازی میکنه فقط این لگو ها رو خیلی دوست داره و تقریبا از همه چی بیشتر سرشو گرم میکنه مخصوصا که اگه من یا باباش هم کنارش باشیم و باهاش همکاری کنیم.
ناخوناشو داره میگیره بچه ام

از دندوناش هم که دیگه بجز آسیابهاش چیزی نمونده در بیاد که اونم فکر کنم تا سه سالگی باشه. حمام رو خیلی دوست داره که با بدبختی و گریه میارمش بیرون ...
-
-تو ماشین یه چند دقیقه بیشتر رو صندلی خودش بیشتر نمیشینه ، میاد جلو ، تا باباش از پشت فرمون بلند میشه سریع جاشو میگیره ، سوئیچ در میاره ، جا میزنه ، بوق میزنه ، فرمون میچرخونه و راهنما و آینه و ضبط ... هر چی که به اون مربوط باشه رو با جدیت و مهارت انجام میده ... به ماشینهای شاسی بلند فوق العاده علاقه داره هر جا میبینه جیغ میزنه ایناهااااااش .... عاشق پاترول بابامه باید روزی چند دقیقه پشتش بشینه وگرنه تا شب سوئیچ به دست پشت در ورودی ایستاده... . عاشق پمپ بنزینه با حرکتهای آکروباتیک میگه که بریم بنزین بزنیم ... فکر کنم به من رفته چون از بوی بنزین ناراحت نمیشه.... ظاهراً چند روز پیش پدرم رفته بود پمپ بنزین و کمی از بنزین ریخته بود روی لباسش، وقتی رسیده خونه فراز طبق معمول دویده جلوش و تا بوی بنزین به مشامش خورده زودی همون حرکاتهایی که مخصوص پمپ بنزینه رو انجام داده که یعنی پمپ بنزین بودی؟؟؟؟؟ متاسفانه با بچه های هم سن و کوچکتر از خودش میونه خوبی نداره، بچه های بزرگتر از خودش رو بیشتر دوست داره... کلاً خیلی شیطونه از در و دیوار راست میره بالا (خیلی دوست داشتم پسری داشته باشم که اینجوری باشه ، خدا آرزومو برآورده کرد!) ، با توجه به ریزه میزه گیش زور زیادی داره و این باعث تعجب خیلی ها شده....

این پست خیلی طولانی شد دیگه بقیه شو میزارم واسه پست بعدی. فقط یادآور میشم که امشب شب 22 ماهگی پسرکمه خدا به همه بچه ها سلامتی بده و بلا و مریضی رو از همه شون دور کنه ، آمین ... تنها گل زندگیم 22 ماهگیت مبارک!

-
چند وقتی بود که به روستای پدریم برای گذروندن تعطیلات آخر هفته دعوت شده بودیم ، این هفته تصمیم گرفتیم بریم. چهارشنبه رو هم نرفتم شرکت و حسابی سه روز بهمون خوش گذشت آب و هوا خیلی خوب بود سرد و خنک. فراز هم تازه یاد گرفته و تا میپرسیدم فراز اینجا کجاست اومدی؟ انگشت سبابه رو میزد به زمین و میگفت یَ یَ (منظورش یَرَک ) خلاصه حسابی حال کرد . البته یه اتفاق جالب هم براش افتاد. رفته بودیم باغ برای چیدن میوه و ... وقتی رسیدیم خاله لیلاش گفت یه شیشه داد دستم و گفت فراز تشنشه آب میخواد . منم بی اونکه متوجه باشم چی تو دستمه در شیشه رو باز کردم و بسرعت انگار که الان دور از جونش داره از تشنگی میمیره لیوان آب رو کردم تو دهن فراز ، یهو دیدم بچه ام سرفه کرد و به من نگاهی انداخت صورتشو جمع کرد که مجبورم کرد یه نگاهی به شیشه ای که هنوز تو دستم بود بندازم ..... ای دل غافل ..... نفت! واااااااای چیکار کردی لیلا به بچه ام نفت دادی ......... ! کولی بازی در آوردم که نگو ...... ولی خوشبختانه یه قلپ بیشتر تو گلوش نرفته بود ولی سرفه امونش نمیداد خلاصه سرشو گرم کردیم و با دادن هلو و شلیل و انگور و آب و .... سرفه اش افتاد و به خیر گذشت .
نتیجه اخلاقی: هیچوقت عجله نکنین عجله کار شیطونه !
بعدش یه بال کبابی زدیم تو رگ که نگو. در کل مسافرت خیلی خوبی بود خوش گذشت.

-

دیروز فرازم بیست ماهه شد، باورم نمیشه یعنی 4 ماه دیگه میشه دوسالش... زود گذشت ؟؟؟؟!!! نمیدونم .... شاید .... وقتی به راه رفته نگاه میکنم میبینم که خیلی سخت گذشت هم به بچه ام هم به ما .... (تازه داریم رو روال می افتیم گوش شیطونه کر) وقتی به بزرگ شدنش و دو سالگیش فکر میکنم میبینم نه... مثل اینکه زود گذشته ...، گذر زمان، چیزی که ما خیلی بهش فکر نمیکنیم اما اون از این غفلت ما سوء استفاده میکنه و زودی از کنارمون رد میشه .... یه وقت به خودمون می آییم و میبینیم پسرمون واسه خودش مردی شده و دخترمون واسه خودش خانومی و میرن سوی سرنوشتشون درست عین مامانا و باباهای خودمون اونا هم یه روزی عین ما بودن مگه نه؟؟؟!!! .....
بیست ماهگیت مبارک . دوستت دارم عزیزم پسر گلم .
داره الله میخونه ...... الله نگهدارت باشه قشنگم
-

