فراز مامان

هر چی از شیطنت این گوگولی بگم کم گفتم ... برای دومین بار کوچولوی مامان قیچی بدست جلوی آینه کرد اون کاری رو که نباید .... دفعه قبل با اینور اونور کردن موهاش میشد اون قسمت بامزه رو پوشوند اما این بار بامزه نبود که هیچ ... آدمو یاد سریال سربداران اون سربازای مغولی می انداخت که هیچ مویی از جلوی سرشون نداشتن... حالا شب هم شام حاجی خورون دعوت داشتیم منم که خدای غصه خورک از صبح که این خبر این فاجعه رو شنیدم غمم گرفته چه خاکی به سرم بریزم ... هیچی مجبور شدیم عصر که رفتیم خونه آقازاده رو ببریم سلمونی و از ته موهاشو بزنیم حالا آقا شده این شکلی

حالا تو این گیر و ویر یرک هم میخواستیم بریم که همه هیچی گفتم از سرما یخ میزنه اونجا هوا سرده اینم که با کلاه جماعت مخالفه ... چاره ای نبود با همون وضعیت یه کلاه سوسولی لبه دار داشت همونو برداشتیم و زدیم به چاک جاده .... کلا مسافرت خوبی بود فراز پارسال هم این سفر رو رفته بود ولی نمیدونم چرا همه چی براش تازگی داشت همه اش میپرسید اینجا خونه کیه؟ میگم خونه بابایی دیگه ... میگه پس اونجا که بودیم خونه کی بود؟ میگم اونجا هم خونه باباییه .. خلاصه بچه ام طول کشید تا مسائل رو بگیره ولی خیلی خوشحالی میکرد اونجاست و کلی بهش خوش گذشت.

جدیداً هم حرفهای گنده تر از دهنش زیاد میزنه حدود 7-8 تا شعر بلده

1- اتل متل توتوله

2- توپ سفیدم

3- با شیر آب بازی نکن

4- اتل متل یه مورچه

5- تو حوض خونه ما

6- دختر سرهنگ

7- عروسک قشنگ من

8- حسنی نگو بلا بگو

9- خاله سوسکه (چند بیتشو)

10- با دو سه تا آهنگهای احسان خواجه امیری میخونه ، عاشق آهنگ معروف قلب یخیه اونی که فلاحی خونده ، با آهنگهای اندی هم همینطور ... ساسی مانکن و و و  خلاصه بلایی شده که نگو .

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٧ توسط میترا

سال نو با سفره هفت سین سال 90 با خاله ننا (ندا)

اینم پای سفره هفت سین با بابا بیژن

اینجا جاده چالوس با عمو بهروز اینا

فراز و سارا جونش

فراز و سارا جون و یکتا جون (تولد یکتا)

سیزده بدر سال 90 پارک محلمون

و اینا هم عکسهای جدید فراز در اردیبهشت ماه 90 به افتخارش هوراااااااا

انشاا... صد سال زنده باشی عزیز دل مامان     












نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۳۱ توسط میترا

رو سخنم با اون آدم روانیه که از وبلاگ این بچه استفاده میکنه واسه نشون دادن روح و جسم خبیث خودش .... واقعاً هیچ جای دیگه ای رو پیدا نکردی واسه این کار زشتت ... جداً از چهره معصوم  این بچه خجالت نکشیدی که عکسشو پاک کردی و عکسهای مستهجن گذاشتی جاش واقعاً که ............ دیگه نمیدونم چی بگم ....

فقط از دوست خوبی که بهم خبر داد متشکرم که لطف بزرگی بهم کرد.




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٠ توسط میترا

چهار سال پیش تو یه همچین روزی تو یه صبح برفی خیلی قشنگ یه گوله برف غلطید و غلطید قل خورد و افتاد تو دامن مامان و بابا ، اسم این گوله برف خوشگل گذاشتیم فراز ، امیر فراز ، و برای این لطف و نعمت الهی همیشه خدای مهربون رو شاکریم ... پسرم همیشه زنده و سالم و سرحال و موفق و پیروز باشی و همیشه بدون مامان و بابا بهترینها رو برات آرزو دارن و تا جون دارن زندگی و جوونی و .... به پات میریزن تا بشی یه آدم موفق که همیشه بهت ببالیم ....

تولدت مبارک پسر قشنگم ، امیر فرازم

فراز - چهار سال پیش تو یه همچین روزی

فراز - امروز با کادوی تولدش

امسال که تولد واسش نگرفتیم فقط یه کیک کوچیک و فشفشه و شمع و ... که بچه ام یه کمی ذوق کنه .... از شانس گل و بلبل ما بی دوربین که بودیم ، دوربین فیلمبرداریمون هم داده بودیم تعمیر با یه دوربین قرضی فیلم گرفتیم اونم بدرد نمیخوره ... انشاا... زنده باشیم سال دیگه جبران میکنیم براش ... قربون بچه مظلومم برم من .

لیست کادوها:

مامان و بابا: ماشین شارژی

بابا بزرگ و مامان بزرگ و خاله ها : دوچرخه و یه سر بازی دومینو

عمه جون بزرگه: یه جفت پوتین شیک

عمه جون کوچیکه : یه شلوار سفید خوشگل و چند تا کتاب

دوست خاله لیلا:یه ست ماشین بازی بزرگ که فعلا رفت تو بایگانی چون الازن براش زوده و خرابش میکنه .

دست همه درد نکنه باور کنین اصلا از هیچکس تو چنین موقعیتی توقعی نداشتیم ... ف




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۳ توسط میترا

با دو سه رو تاخیر اومدم اولین خاطره اولین برف امسال رو بنویسم بالاخره چشم دلمون روشن شد به برف خوشگل ... فراز مامان شما سال گذشته برف دیدی اما خیلی یادت نمیاد آخه کوچیکتر بودی ... امسال قصد داشتم ببرمت یه جای پر برف تا حسابی بازی کنی گلوله برف به هم پرتاب کنیم اما طبق معمول نشد ... تا دیدم یه برف حسابی تو کوچه نشسته تصمیم گرفتم یه مشتی از نمونه خروار بهت نشون بدم ... تا بهت گفتم بریم تو برفا .... ذوق کردی و با هیجان تمام طوری که یه ریز میگفتی بریم برف بازی، بریم آدم برفی ددس تنیم ... برف سرده؟ .... رفتیم تا نگاهت به کوجه پر از برف سفید تو اون تاریکی شب افتاد به هیجان به اطرافت نگاه کردی و گفتی ایندا چرا ایندوری شده ؟؟؟؟ خندیدم به این حرف بامزه ات ... آخه خیلی بانمک گفتی ... با اینکه قبلا هم برف رو دیده بودی اما اینبار قشنگ حسش کردی با دستای کوچولوت لمسش کردی و به من نگاه کردی و خندیدی و گفتی چقد سده  ... چقدر این خنده ات برام شیرین بود ... وقتی کوچه رو سفید سفید دیدی با اشتیاق به همه جا نگاه میکردی گفتی ماشینها چقد دبیث (کثیف) شدن گفتم نه مامان کثیف نشدن روشون برف نشسته ... گفتی گلها رو ببین .... گفتم آره، ببین چقدر خوشگل شدن ... بی احتیاطی کردم و یه ضربه کوچولو به شاخه شمشاد زدم و برفهاش هرررری ریخت پائین ... غش کردی از خنده ... منم پا به پات خندیدم ... حرکت منو تکرار کردی ... یه بار ... دو بار ... سه بار ... نمیخواستم شادیتو خراب کنم از طرفی دلم واسه شمشادهای لالا کرده میسوخت ... به هر ترفندی شده کنار کشیدمت ... مامان بهت قول میدم بازم برف خوشگل اومد میریم یه جای پر برف تا باهم آدم برفی درس کنیم . میبوسمت عزیزم

یه غذرخواهی هم بهت بدهکارم عزیزم شاید این روزا میبینی گه گاه چشمام خیسه با نگرانی نگام میکنی یا خیلی حوصله ندارم باهات بازی کنم .... ببخش مامانو، این روزا خیلی دلم گرفته هنوز زوده بخوام برات درد دل کنم،  زودتر بزرگ شو عزیز دلم ... زودتر بزرگ شو ...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ توسط میترا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي

   دوستان


Blog Skin